تبليغاتX
:: السلام عليك يا شمس الشموس::> :: زندگي نامه ثامن الحجج ::> :: تاريخ حرم مطهر::> :: خاطرات خدمت ::> :: دل نوشته ها ::> :: احاديث معصومين ::> :: شفا يافتگان رضوي ::> :: مناسبت ها ::> :: نجواي تـو ::> خادم حرم مطهر امام رضا (ع) - کرامات رضوی
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)

کودک نورانـي

آهاي سيب، سيب گلشاهي، انار قند دارم، بدو ميوه فروش بود كه صدا مي زد و در طول كوچه پيش مي آمد.
زني چادر به سر، در آستانة در او را صدا زد: هي، مشهدي مختار! ميوه فروش، گاري دستي اش را كناري گذاشت، كلاهش را از سربرداشت، و با گوشة آستين مندرس و پاره كتش عرق از پيشباني زدود.
 ها آبجي چي مي خواي؟ زن جلو آمد سيب ها را وارسي كرد و پرسيد : چنده اين سيبا؟ گلشاهيه آبجي از يك كنار بيست تومن.
 باز كه گرونش كردي مشدي! بيني و بين ا… هيجده تومن خريدشه.
اين را گفت و كفة ترازو را برداشت:
 چند كيلو بدم خانوم؟ كفه ترازو را زير سيب ها زد.
زن از توي زنبيل دستي، كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صدتوماني بيرون كشيد: پنج كيلو از درشتاش مشتي ! ميوه فروش سنگ پنج كيلويي را در كفة ترازو گذاشت و آن يكي كفه را پر از سيب كرد: از يه كنار آبجي، درشت و ريزش پاي هم، خاطر جمع باشين سيبش از .... و حرفش ناتمام ماند، كلام در دهانش يخ زد، ترازو از دستش رها شد و سيبها بر روي زمين ريخت.
چشمانش به نقطه اي خيره ماند و زانوانش شكست.
زن بي اختيار جيغ كشيد.
ميوه فروش بر روي گاري دستي اش فرو افتاد، گاري به راه افتاد. و هيكل ميوه فروش در پس حركت آن برزمين غلتيد.
گاري در طول كوچه پيش رفت و در برخورد با تير چراغ برق از حركت ايستاد.
چند زن ديگر از خانه هايشان بيرون ريختند.
زن ترسيده، همچنان جيغ مي كشيد.
رو به رو با امواج خروشان دريا، غروب خورشيد را به نظاره ايستاده بود، خورشيد به آرامي در دل امواج فرو مي رفت و خون سرخش، سطح دريا را پوشانده بود.
موجي پاي او را به نوازش گرفت، احساس كرد زمين زير پايش به حركت درآمده است.
به دريا كه خيره شد ديد كه امواج شكاف برداشتند، دونيم شد و راهي براي عبورش تا آن سوي ساحل.
قدم به راه گذاشت و در شكاف دريا پيش رفت.
آنقدر كه ديگر ساحلي به ديده نمي آمد در هر سوي از نگاهش تنها آبي دريا بود و خروش متلاطم امواج.
به يك باره رو به رو با نگاهش نوري پديدار شد.
خوب كه نظر كرد بارگاهي ديد. نورباران و پر تلالؤ. جلو دويد، آن جا را شناخت.
فرياد كشيد. يا امام رضا (ع)! و قدمهايش را تند كرد، تندتر و تندتر، پايش به سنگي گير كرد و محكم بر زمين افتاد.
مختار! مختار! برادرش بود كه او را صدا مي زد.
سعي كرد از جا برخيزد دردي ازكمرش تا پايش را گرفت نتوانست بلند شود. دردي از كمر تا پايش را گرفت نتوانست بلند شود. به سختي چشمانش را باز كرد، برادرش را بالاي سرش ديد، مردي سفيد پوش به درون اتاق دويد. چي شده؟ مرد پرسيد و برادر جوابش را گفت: از تخت افتاد پايين، كمك كنيد تا بذاريمش روي تخت.
 من كجا هستم؟ اين را پرسيد و نگاهش را به نگاه خيس برادر دوخت. طوري نيست، خوشحالم كه به هوش اومدي برادر.به پشت دراز كشيد چشمانش را به سقف دوخت و سعي كرد تا بياد بياورد.
 خواب مي ديدي؟ برادر بود كه پرسيدو  نگاهش را از سقف چرخاند به روي برادر و آرام زمزمه كرد: ها.
چه خوابي هم! آسمان آبي است به رنگ دريا، پاك و زلال.
درياي پرخروش زائران صحن هاي حرم موج مي زنند مختار خودش را به دل امواج مي زند و در ميان جمعيت گم مي شود رو به روي ضريح مي ايستد، چشمانش را مي بندد و دلش را به پرواز درمي آورد. در خاطرمي گذراند و زماني كه از بيمارستان مرخص شد.تصميمش را با برادر و همسرش درميان گذاشت.همسرش شادمانه پذيرفت، اما برادر اصرار داشت كه منزلشان را به فروش برسانند و او را به يكي از بيمارستانهاي شوروري (سابق) كه شنيده بودمعالجه سكته هاي مغزي در آن جا مشهور است ببرد، مختار نپذيرفت و با اصرار از برادر خواست تا براي او و همسرش بليط سفر به مشهد را تهيه نمايد.
و حالا او در مشهد بود در كنار حريم يار، مستمند و ملتمس شفا.
يا شهيد ارض طوس، يا انيس النفوس ادركني احساس كرد دستي دستش را گرفت. چشمانش را گشود كودكي را ديد كه دستش را گرفته و او را به سوي حرم مي كشاند.بياييد اين جا براتون جا گرفتم. در شلوغي و ازدحام جمعيت در كنار پنجرة فولاد جايي خالي بود، جايي به اندازة نشستن يك نفر، مختار نشست، كودك مهربانانه خنديد: همين جا بنشينيد تا پدرم بياد عيادتتون . شما از راه دور اومدين، چگونه؟ مگه نه؟  آره از هشتپر طالش كودك به ميان جمعيت دويد و در لحظه اي از نگاه متحير مختار پنهان شد.
خواب بود يا بيدار؟ اين را چند بار از خود پرسيد.
چشمانش را ماليد و دوباره نگاهش را به جمعيت دوخت، به جايي كه كودك در آن جا از نگاهش گم شده بود.آيا مي توانست باور كند آنچه را كه به چشم ديده بود؟ آيا منتظر بماند؟ سر به پنجره گذاشت.خستگي به جانش افتاد، مختار بخواب رفت.
كودك كه آمد، مختار هنوز خواب بود، دستي بر شانه اش نهاد و او را بيدار كرد، آقا بلند بشيد پدرم اومده به عيادتتون مختار چشمانش را كه گشود كودك را ديد همراه با مردي سبز پوش و خوش چهره با لبخندي نشسته بر لبانش، لبخندي كه تا عمق جانش را پر از سپاس كرد، تندي از جا بلند شد به آقا سلام كرد و دستش را بوسيد.
 سلام آقا ، جانم به قربان شما، شماييد مولا؟آقا دستي به سرو صورت مختار كشيد و زير لب زمزمه اي كرد. زمزمه اش روحاني و جان بخش بود، آهنگ دل نواز آبشار را داشت، مثل نغمه زيباي پرندگان، روح افزا بود و آرامش بخش، خستگي ودرد را از تن مختار تاراند، حس كرد سبك شده است.
شوق ديدار مستش كرده، از خود بي خود شده بود. به حال كه آمد خودش بود و خيل زائران معتكف حرم.دگر نه مولايي بود و نه آن كودك نوراني و زيبا. خودش را در همان جايي كه كودك نشان داده بود يافت.
پنجه در پنجره حرم افكند و با صداي بلند مولايش را آواز داد و گريست. (زار، زار).
دستي بر شانه اش خورد. ملتهب برگشت برادرش را روبه رو نگاهش يافت، نگران به مختار خيره مانده بود.برادر! او را چه شده بود؟ پرسيد مختار و برادرش جواب گفت: خواب ديدم برادر
 تو هم؟ خواب ديدم كه آقايي سبز پوش سرت را به بالين دارد. من هم …  مولاي سبز پوش؟ آري دستي بر سرم كشيد حالم را پرسيد. يعني؟ آري من شفا يافتم برادر، اطمينان دارم.
 خدا را شكر هر دو دستشان را حلقه در شبكه هاي پنجره فولاد كردند سرها را به پنجره فولاد ساييدند و هاي هاي گريستند.
گرية شوق، گرية شكر، عجبا كه گريه كاري بود. كاري كارستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:49  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

 
:: السلام عليك يا شمس الشموس::>