تبليغاتX
:: السلام عليك يا شمس الشموس::> :: زندگي نامه ثامن الحجج ::> :: تاريخ حرم مطهر::> :: خاطرات خدمت ::> :: دل نوشته ها ::> :: احاديث معصومين ::> :: شفا يافتگان رضوي ::> :: مناسبت ها ::> :: نجواي تـو ::> خادم حرم مطهر امام رضا (ع) - کرامات رضوی
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)

پيرمردي که ميگفت به جز ائمه اطهار اميد ديگری نداشتيم

در گوشه حرم امام رضا (ع) پیرمرد همچنان که نان و پنیرش را لقمه می کرد، گفت: من شش سال بیشتر نداشتم که بیماری سرخک گرفتم و در آبادیی که ما زندگی می کردیم طبیب و حکیم درست و حسابی نبود و من روز به روز ضعیف تر می شدم. مریضی، کم کم مرا از پا در آورد و کار پدر و مادرم این شده بود که شب و روز بالای سر من گریه کنند . مادرم هر داروی گیاهی که می گفتند، به خورد من می داد اما خوب شدني نبودم ، فضای اتاق را بوی داروهای گیاهی مختلف پر کرده بود. پدربیچاره ام که یک کشاورز بیشتر نبود کاری از دستش بر نمی آمد، جز این که سر هر نماز دعا می کرد و شفای مر از خدا می خواست. درست نمی دانم چند روز بود که در بستر بیماری بودم. بوی اسپند و کندری که مادرم می سوزاند و دعاهایی که زیر لب برایم می خواند، هنوز برایم تازه است، انگار دیروز یا امروز بود که همه ی آن ماجراها اتفاق افتاد . فصل زمستان داشت تمام می شد و همه جا کم کم سبز و خرم می شد، اما درون خانواده ی ما، جز غم چیز دیگری نبود؛ چون تنها فرزند خانواده بودم . غم بزرگی که موقع آمدن پدرم به خانه در چهره چین و چروک خورده و آفتاب سوخته اش مشخص و پیدا بود. مرا بیشتر و بیشتر رنج می داد. و دستان پینه بسته اش هنوز جلو چشمانم است. البته آنها سال هاست که به رحمت خدا رفته اند اما یادشان هنوز قلب مرا روشن می کند. پیر مرد لقمه اي در دهان گذاشت و ادامه داد. غروب یکی از روزها بود که تب من بالا گرفت و حالم به شدت به هم خورد. تمامی اهل محل با خانه ما در رفت و آمد بودند. یک نفر در ده ما بود که حکیم نبود، اما از داروهای گیاهی چیزی بفهمی نفهمی سرش می شد. پدرم، او را به خانه ما آورد. مادرم بالای سرم مثل باران اشک می ریخت، و من انگار داشتم نفس های آخرم را می کشیدم. بدنم مثل این بود که آتش گرفته سرم سنگین شده بود. جلوی چشمانم سیاهی می رفت، و صداهای اطرافیان، همهمه ناجوری را در گوش هایم ایجاد می کرد. خدا می دانست چه حالی داشتم! خلاصه ساعت ها از شب گذشته بود که هنوز در خانه ی ما بودند. تا اینکه آنها کم کم از آنجا رفتند. آن شب خدا می داند که بر مادر و پدرم چه گذشت، آنها در زیر نور کم رنگ چراغ پیه سوز، تا صبح نماز خواندند و دعا کردند. مادرم با صدای بلند گریه می کرد و خدا و امام رضا (ع) را به کمک می طلبید و صدای پرطنین پدرم که آیات قرآنی به همراه نماز می خواند در دلم می نشست. ما جز امید به امام رئوف و ائمه ی اطهار، امیدی دیگر نداشتیم زندگی ما هم تعریفی نداشت، تمام دار و ندار ما یک گلیم و دو سه تشک و لحاف رنگ و رو رفته بود. آن شب مادر و پدرم زیاد زاری کردند و بالاخره یک گوسفند نذر امام رضا(ع) کردند که پس از سلامت من به مشهد بیاورند و قربانی کنند. آن شب تا صبح، خواب در چشمان من نبود. با اینکه شش ساله بودم اما انگار به اندازه ی شصت سال تجربه به دست آوردم، که واقعاً پدر و مادر چه زحماتی برای فرزندانشان می کشند، خدا آنها را بیامرزد و یادشان به خیر. کم کم صبح می شد و مادرم در کنار من و روی بالش من خوابش برد. نزدیکی های نماز صبح پدرم ازجایش بلند شد و به مسجد ده رفت تا قدری هم در آنجا به درگاه خدا دعاکند. آخر، من پنجمین فرزند خانواده بودم، چهارتای دیگر به رحمت خدا رفته بودند، و پدر و مادرم برای همین خیلی زیاد ناراحت بودند، به خصوص که مردم ده، بیشتر دلبستگی خانوادگی دارند. پیرمرد نگاهی به من انداخت و آهی از ته دل کشید و به یاد روزهای شاد شاد و بد بد، اشکی برگونه اش نشست و در این حال، دستش را به طرف آسمان رو به گنبد و بارگاه امام رضا(ع) بالا برد و خدا را شکر کرد و در این حال در خرجینش را بست. از او پرسیدم: خوب بالاخره پدرجان چه شد؟ او به آرامی در حالی که صدایش به لرزه در آمده و مرتعش شده بود گفت: بالاخره صبح روز بعد که مادرم بیدار شد، دست به سوی آسمان بلند کرد و شکر خدا را به جا آورد، پدرم درگوشه ای از اتاق، قرآن را به دست گرفته بود، و آیاتی را زمزمه می کرد. انگار قدری از تب من کم شده بود، کم کم چشمانم سنگینی خاصی به خود گرفتند و من به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم، همه چیز برای من جور دیگری شده بود، صداها را به خوبی تحمل می کردم، هوا خوب بود، نفسم سختی قبل را نداشت. پدر و مادرم بالای سرم نشسته بودند، صبحانه مختصری را که غالباً شیر بود برایم آماده کرده بودند. دود اسپند همه جا را پر کرده بود. همسایه ها یکی پس از دیگری به خانه ی ما آمدند و خدا را شکر می کردند.و حالا من هرموقع بتوانم به زيارت امام رضا (ع) مي آيم چون مولا زندگي دوباره به من داد

(منبع ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:9  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

 
:: السلام عليك يا شمس الشموس::>