>
>
>
>
>
>
>
>
>
|
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)
|
پنجره فولاد
پنجره ای برای باز شدن برروی دلهای مضطرب وغم دیده
پنجره ای برای دیدن شور و اشتیاق وصال درد مندان
پنجره ای برای از خود فراموش شدن وسجده شکر به جای آوردن
پنجره ای برای دلهای درد مند و دامن سلطان ابوالحسن علی بن موسی الرضا (ع)
دل را روانه پنجره فولادکنیم همان جائی که وقتی با چشم دلت و حتی با چشم دیده ات بنگری نا خود آگاه اشک شوق و اشک غم جاری میشود
اشک شوق برای نعماتی که داری و باز داد از مشکلات میزنی
اشک غم برای نعماتی که داری ولی دلهای دردمندی از آن محرومند
دیشب 14/12/1385دو شنبه نیمه صفر 1428ه ق
شکر اً لله
بعد از هشت روز چشم براهی دیروز توفیق خدمتی دیگر به زائرین ثامن الحجج دست داد
{»شرح مراسم مخصوص خدام و دربانان حریم قدس رضوی را در مقاله ای مفصلاً شرح خواهم داد}
بدین جهت مستقیماً میروم به پنجره فولاد و خدمت به زائرین محترم در این شب و این مکان مقدس
با توجه به اینکه به ایام اربعین سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) نزدیک میشویم حرم مطهر حال غریبی به خود گرفته بود هیئات مذهبی اطراف صحنین مشغول عزاداری هستند منجمله هیئاتی که به زبان شیرین آذری تکلم میکردند و مقابل پنجره فولاد مشرف به ضریح مطهر مشغول عزاداری بودند .
ساعت 9 شب است به محل پست خود میروم و همکار محترمم با بوسه بر چوب پری که در دست دارد مسئولیت خدمت را به من واگذار میکند
من نیز باتوکل بر خدا و استعانت از مولایم شروع به کار میکنم اولین چیزی که به چشمم میخورد بیماران زیادی است که به پنجره فولاد دخیل بسته اند
نوزادی را در بغل مادرش دیدم که طناب سبزی به گردنش بود و مادر باچشمی اشکبار به سوی پنجره خیره بود
پسر جوانی که نابینا بود
خانم جوانی که از شدت درد به خود میپیچید وسر بر زانوی پیرزنی با دلی شکسته گذاشته بود ( که بعد متوجه شدم کلیه هایش از کار افتاده و هر چند روز یکبار باید دیالیز کند)
و پسر نوجوانی که عقب مانده ذهنی بود و او را به ویلچرش بسته بودن بدون هیچ حرکتی مات مبهوت دستش را به تنابی که به گردنش بود گرفته و به دیگرا ن مینگریست شاید در دل میگفت چرا و به کدامین گناه من اینگونه در بند درد و غم گرفتارم
و چند بیمار دیگر که هرکدام سر بر زانوی غم نهاده بودند
زنی از من میخواهد که طنابی که به پنجره فولاد گره زده به دست شوهرش ببندم
و من با قرائت سوره حمد طناب را به دستش میبندم و در دل میگویم خدایا من رو سیاه در این بارگاه چکاره ام توئی شفا دهنده و مولایم رضا(ع) بانی
و جوانی که آمد به این عزیزان خیره شد و شاید در دلش اشک ریخت و از آخر سجده شکر بجای آورد و بی هیچ مطلبی دور شد --- حتماً وقتی این بیماران را دید احساس کرد که دیگر هیچ مشکلی ندارد پس چرا اینجا بود برای سجده شکری که بر او واجب شده بود ادا کرد ورفت
من زبان آذری را نمی دانم ولی وقتی یا ابالفضل گفتن هیئات مذکور جمعیت حاضر در صحن انقلاب را متوجه خود کرد همه ما با یک زبان آشنا آنهم واقعه عاشورا هم دل شدیم و 0 0 0
زن وشوهر جوانی را دیدم که با گوشی موبایلشان سر گرم بودند بعد از چند لحظه مرد در پشت گوشی اش گفت مادر جان الان مقابل پنجره فولادم و گوشی را به طرف پنجره گرفت و از آن سوی خط 000000وصل شد سیم دل به جانب آقا
یکی از خدمه خانم که از مهمانسرای حضرت بر میگشت شامش را درون نایلون گذاشته بود آمد زیر پتوی آن بچه عقب مانده ذهنی گذاشت و در شلوغی صحن گم گشت
خانمی که در بین جمعیت خیلی بی طابی میکرد آمد مادر همان پسر بود غذای متبرک را برداشت رو به فرزندش گفت این برکتی است که میخواهم به نیت شفا به همه مریض ها بدهم
و آن غذا لقمه به لقمه در بین جمعیت توزیع شد
و تکه ای از نانش را هم در دهان پسرش گذاشت و 000
دختر خانمی جلو آمد و پرسید ببخشین یعنی واقعاً شفا میده گفتم بدون شک تا مصلحت خداوند چه باشد و یکی از حالت های شفا ی آقا میتواند این باشد که بیماری احساس رفع کسالت بنماید شاید هم 000
ساعت 12 شد همکارم تشریف آوردند و من در آسایشگاه دربانان چهره های مضطربی را که دیده بودم جلوی چشمم است
ساعت 3 صبح به سر پست بر میگردم جوانی میخواهد پشت پنجره فولاد مداحی کند او را به دفتر نگهبانی هدایت میکنم تا اجازه بگیرد پس از چند لحظه بر میگردد و با هماهنگی انجام شده شروع میکند به نجوای الهم کن لولیک الفرج 000
از سوز دلی که میخواند اشک بر چهره همه جاری میگردد جمعیت زیادی جمع شده اند عده ای سینه زنان او را همراهی میکنند و جمعی با نوای یا حسین و یا ابوالفضل با دل او یک دل میشوند
در این هنگام پیرمردی که تحت تاثیر مداحی جوان واقع شده از حال میرود، پسر و دخترش بالای سرش نگران ، جمعیت جمع میشود و من بسمت دفتر میدوم و متصدی صحن را در جریان میگذارم و چند لحظه بعد مامور فوریتهای پزشکی بالای سرش حاضر میشود
الحمدلله با تزریق یک آمپول حال پیرمرد بهترمیشود
و بهمراه خانواده اش به سمت منزل حرکت میکند
به اذان صبح نزدیک میشویم بچه های واحد فرش مشغول مفروش کردن صحن برای انجام نماز جماعت هستند
چند نفرنشانی سرویسهای بهداشتی را می پرسند برای تجدید وضو.
و مادر دختر خانمی که دیالیزی بود منقلب میشود و با صدای بلند فریاد میزند آقا جان بسوز دل زینب صدا در گلویش میپیچد و میشنوم که میگوید شفای دختر جوانم آقا
صدای موذن و جمعیتی که بیش از نیمی از صحن را در برگرفته و وحدت اسلامی با نماز جماعت
بعد از نماز صبح جمعیت متفرق میشوند چند نفر از بیماران با همراهانشان میروند
جوانی که دیشب سجده شکر بجا آورد را دوباره میبینم او سراغ آن پسر عقب مانده ذهنی را میگیردمیگویم همراه مادرش رفت رو به پنجره فولاد میکند و میگوید خدایا شفای همه مریض ها مخصوصا
مریض منظور و من آمین میگویم
ساعت 6 صبح است دوستانم، دربانان کشیک روز بعد(کشیک4)آمده اند پست را تحویل میدهم
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
>