تبليغاتX
:: السلام عليك يا شمس الشموس::> :: زندگي نامه ثامن الحجج ::> :: تاريخ حرم مطهر::> :: خاطرات خدمت ::> :: دل نوشته ها ::> :: احاديث معصومين ::> :: شفا يافتگان رضوي ::> :: مناسبت ها ::> :: نجواي تـو ::> خادم حرم مطهر امام رضا (ع) - (بدون مقدمه)
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)

 

سالروز وفات یاور بزرگ پیامبر اسلام(ص) ام المومنین،

 

 حضرت خدیجه کبری(س) تسلیت باد

 

 

در برزخ لحظه ها

 

 

شب بود ؛ آسمان بی وقفه می غرید و هر لحظه آذرخشی سهمگین همه جا را روشن می کرد بچه ها ساکت و آرام ، گرداگرد سفره محقر شام نشسته بودند . نگاهم به ترتیب روی پنج چهره کوچک و غمگین چرخید چهره هائی که نه رنگ به رو داشتند و نه حتی لبخندی بر لب . تنها نگاهی حاکی از بهتی مرموز در آنها موج می زد . نمی دانم  چرا احساس کردم نگاهشان رنگ خصومت دارد ، رنگ ترس ، رنگ تردید و تحقیر. شاید منتظر توفان بودند ، توفانی همیشه گی ! یک لحظه برقی جهید و به دنبال آن غرشی وحشت ناک  ، شیشه ها را لرزاند. دختر کوچکم فریادی کشید و به دامن مادر پناه برد .

نمی دانم از فریاد او بود یا از فریاد آسمان که تمام تنم به لرزه در آمد. نا خود آگاه روح و رانم در هم ریخت و دچار تشنج شدید عصبی شدم . در واقع بهانه مهمی برای جنون من لازم نبود. همیشه همینگونه آغاز میشد با حالتی عصبی ، تنگ آب را برداشتم و آن را به سوی دخترم پرتاب کردم . همسرم به سرعت جلو آمد . تنگ به پیشانیش اصابت کرد و خون از محل شکافتگی بیرون زد. بچه ها ترسان و لرزان به اتاقی دیگر پناه بردند . همسرم سراسیمه به طرف طاقچه رفت و شیشه قرصم را برداشت. همان دم متوجه رادیو کهنه ی روی تاقچه شدم  که پسرم با دلبسته گی و زحمت فراوان آن را تعمیر کرده بود. رادیو آهنگ شادی را پخش می کرد . احساس کردم شادیش را به رخم میکشد رادیو را برداشتم و آنرا محکم به دیوار کوبیدم همسرم با قرص و لیوان آب به سویم آمد امام من آب را به صورتش پاشیدم و به حیاط دویدم  در را با شدت به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم.

آن شب ساعت ها زیر رگبار شدید باران راه رفتم و به خاطرات 25سال پیش اندیشیدم . و سالهای سیاه حکومت جور و رژیم اختناق و با حادثه تلخی که باعث بیماری اعصاب و روانم شد . به زندگیم اندیشیدم و به جهنمی که برای همسر و فرزندانم ساخته بودم .

من چشمانم را به روی حقیقت بسته بودم . در چشمان من زندگی مرده بود اما توفان زندگی در حرکت بود . گاه آرام و گاه با شدت هر چه تمام تر بر زندگی من و خانواده ام وزیدن میگرفت . آن وقت کتک می زدم، می سوزاندم، مضروب میکردم و بد میگفتم . همسرم با اشک و آه ، همه جملات سنگین و خفه کننده مرا تحمل میکرد و با صورتی کبود و لبهائی متشنج مرا دعوت به آرامش مینمود . اما این جنگ اعصاب آرامش نمی شناخت . مرا ناخود آگاه وادار به ارتکاب اعمال خشونت بار و غیر قانونی میکرد و همسر مهربانم را در پی یافتن من و در صدد تفهیم جنون و دیوانه گی ام آواره و سرگردان کلانتری ها میکرد.

آن شب توفانی نیز سر از کلانتری در آوردم و باز مثل همیشه همسرم مرا به خانه باز گرداند . همسرم نه با تدبیر و تجربه یک روانشناس کار آزموده ، بلکه با مهربانیهای نجیبانه ی خود ، تاریکیهای روح مرا میکاوید و فانوس زندگی را به درون شیار های تاریک مغز من میکشید و راه فرار از کاوس جنون را به من نشان میداد. همسر صبور و فداکارم به صرف خاطرت عشق نخستین و احترام به عقد زناشوئی و نیز به خاطر 5 فرزند معصوم خود مصائب مردانه ای را تحمل میکرد او بار عشق نخستین را بر دل میکشید و تلخی هایش را با شیرینی و حلاوت نگاه کودکان محرومش میچشید . کودکان محروم از محبت ها و نوازشهای شیرین پدر ، و محروم از نعمات خدادادی و نیز مائده های زمینی به علت فقر شدید مادی.

همسرم به امید بهبودی من این ناملایمات را به جان میخرید اما وضع من ، چون درخت بیماری که به تدریج برگ های سبز خود را فرو میریخت رو به وخامت مینهاد. سر درد های شدید عکس العملهای تند عصبی دوباره مرا به بیمارستان کشانید. همسرم چون کمان شکسته ای که تمام تیرهای ترکش خود را از دست داده است، بر سر دوراهی انتخابی بسیار سخت و درد آلود قرار گرفت. یا مرگی با عزت و دست یافتن به آرامشی ابدی و یا زیستنی با ذلت و آواره گی .

او مردد و متوقف در برزخ لحظه های ماندن و نماندن ؛ برای اولین بار به بیمارستان نیامد ولی من در اندوه تنهائی خود ، چهره خسته او را میدیدم و نمی دانستم ماندن و آنهم به سر باری ماندم تا چه روزی میتواند درد و خسته گی را در جامه ی صبر و تحملش پوشیده نگاه دارم . نمی دانم چه مدتی از تنهائیم گذشت ، اما . . . او آمد، با یک شاخه گل سرخ نیمه شعبان ، شب ولادت حضرت ابا صالح المهدی (عج) بود . مرا با خود به حرم مطهر برد. بادلی شکسته و مغموم و رانده شده از همه جا و همه کس به حرم مطهر رفتیم . در صحن انقلاب ، پشت پنجره فولاد مرا دخیل کرد و خود از صمیم دل و جان با شیون و زاری ، به درگاه خداوند رحیم و ائمه ی اطهار نالیدن گرفت و 25سال تحمل و سکوت و صبر وبردباری غیر قابل توصیف خویش را در قالب فریادی هزین و اندوه بار  و اشک دیده گان به گوش آسمانیان و چشم زمینیان رساند.

آن شب شب میلاد آخرین فرزند ولایت و امامت بود شب ضیافت نور بود . شب تولد امام بر حق منتظران ، مهدی موعود (عج) شب سرور و شادی و عشق و امید و دست یابی به آرزوئی دیرینه بود. همسرم یکسره لبریز از بیم و امید.

شب از نیمه گذشته بود . خواب بر چشمان خسته ام قالب یافت نمی دانم چه مدتی ، ولی در نیمه راه خواب و بیداری.

برای لحظه ای رویم را به جانب همسرم بر گرداندم و صدای همسرم و دیگر صداهائی که در گوشم گنگ و خاموش شده بود به ناگهان به گوشم رسید که فریاد می زد: یا امام رضا ! یا امام زمان! به دادم برسید ، خسته شدم . . .

به محض شنیدن این کلمات ، سراسیمه برگشتم ولی آنجا هیچکس نبود، هیچکس. شوریده حال و مویه کنان از خواب برخاستم در حالی که از شدت شور و هیجان در ونی بر خود میلرزیدم ، هوائی لطیف و دوست داشتنی ، به نرمی نوازشم میکرد و شادی و سروری عمیق احاطه ام کرده بود . احساس میکردم که روی زمین نیستم . در هوا ، روی ابرهای پنبه ای که خورشید حاشیه ی طلائی بر آن دوخته بود ، در فضائی لایتناهی و روی فرش آبی آسمان ، لای ساقه های درختان تبریزی و روی گلبرگ های لطیف گل سرخ می رقصیدم . همه جا نور باران بود. هزاران چراغ قرمز و سبز وسفید نور افشانی میکردند و نوائی با شکوه به گوش میرسید . بی اختیار فریاد زدم: یا امام زمان! یا امام رضا! حالم خوب شده . دیگر سرم درد نمیکند همسرم مات ومبهوت نگاهم میکرد ، گوئی نمی توانست باور کند که در بیداری آنچه را که در خواب هم نمی دیدم به وقوع پیوسته بود .

دعایش مستجاب شده بود هردو بی اختیار میگریستیم . ولی این اشک شادی و امید به بودن و ماندن و زیستن بود. ما میگریستیم و مردم ، مردمی که هر یک یا خود دردمند ورانده شده بودند و یا یکی از عزیزانشان را به امید شفا و شفاعتی به در خانه ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع) آورده بودند با تکبیر و صلوات و ابراز احساسات به سوی ما میشتافتند . خدام حرم ما را به یکی از دفاتر حرم بردند تا آرامش پس از معجزه ای بزرگ بر مردم مومن و آرزو مند مستولی شود.

ساعتی بعد ، که روشنائی صبحی زیبا اولین روز از تولد دوباره ام را نوید میداد به صحن حرم مطهر با زگشتیم . آنها که ساعتی قبل شاهد معجزه بودند سر و رویم را غرق بوسه ساختند و مرا در آغوش گرم محبت خویش فشردند بیش از یک ساعت در میان توده ی معتقد و منتظر به سر بردیم احساس همیشه گی غریبی مرا به آنها گره میزد و آنها با دیدن این منظره شگفت انگیز ، بیش از پیش برای مان و اعتقاد و امید شان افزوده میشد

اینک به لطف خداوند و شفاعت ائمه ی اطهار کوچک ترین مشکل عصبی و روانی ندارم.

منبع ویژه نامه شفایافتگان (نشریه حرم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:26  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

 
:: السلام عليك يا شمس الشموس::>