>
>
>
>
>
>
>
>
>
|
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)
|
سالروز وفات یاور بزرگ پیامبر اسلام(ص) ام المومنین،
حضرت خدیجه کبری(س) تسلیت باد

در برزخ لحظه ها

شب بود ؛ آسمان بی وقفه می غرید و هر لحظه آذرخشی سهمگین همه جا را روشن می کرد بچه ها ساکت و آرام ، گرداگرد سفره محقر شام نشسته بودند . نگاهم به ترتیب روی پنج چهره کوچک و غمگین چرخید چهره هائی که نه رنگ به رو داشتند و نه حتی لبخندی بر لب . تنها نگاهی حاکی از بهتی مرموز در آنها موج می زد . نمی دانم چرا احساس کردم نگاهشان رنگ خصومت دارد ، رنگ ترس ، رنگ تردید و تحقیر. شاید منتظر توفان بودند ، توفانی همیشه گی ! یک لحظه برقی جهید و به دنبال آن غرشی وحشت ناک ، شیشه ها را لرزاند. دختر کوچکم فریادی کشید و به دامن مادر پناه برد .
نمی دانم از فریاد او بود یا از فریاد آسمان که تمام تنم به لرزه در آمد. نا خود آگاه روح و رانم در هم ریخت و دچار تشنج شدید عصبی شدم . در واقع بهانه مهمی برای جنون من لازم نبود. همیشه همینگونه آغاز میشد با حالتی عصبی ، تنگ آب را برداشتم و آن را به سوی دخترم پرتاب کردم . همسرم به سرعت جلو آمد . تنگ به پیشانیش اصابت کرد و خون از محل شکافتگی بیرون زد. بچه ها ترسان و لرزان به اتاقی دیگر پناه بردند . همسرم سراسیمه به طرف طاقچه رفت و شیشه قرصم را برداشت. همان دم متوجه رادیو کهنه ی روی تاقچه شدم که پسرم با دلبسته گی و زحمت فراوان آن را تعمیر کرده بود. رادیو آهنگ شادی را پخش می کرد . احساس کردم شادیش را به رخم میکشد رادیو را برداشتم و آنرا محکم به دیوار کوبیدم همسرم با قرص و لیوان آب به سویم آمد امام من آب را به صورتش پاشیدم و به حیاط دویدم در را با شدت به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم.
آن شب ساعت ها زیر رگبار شدید باران راه رفتم و به خاطرات 25سال پیش اندیشیدم . و سالهای سیاه حکومت جور و رژیم اختناق و با حادثه تلخی که باعث بیماری اعصاب و روانم شد . به زندگیم اندیشیدم و به جهنمی که برای همسر و فرزندانم ساخته بودم .
من چشمانم را به روی حقیقت بسته بودم . در چشمان من زندگی مرده بود اما توفان زندگی در حرکت بود . گاه آرام و گاه با شدت هر چه تمام تر بر زندگی من و خانواده ام وزیدن میگرفت . آن وقت کتک می زدم، می سوزاندم، مضروب میکردم و بد میگفتم . همسرم با اشک و آه ، همه جملات سنگین و خفه کننده مرا تحمل میکرد و با صورتی کبود و لبهائی متشنج مرا دعوت به آرامش مینمود . اما این جنگ اعصاب آرامش نمی شناخت . مرا ناخود آگاه وادار به ارتکاب اعمال خشونت بار و غیر قانونی میکرد و همسر مهربانم را در پی یافتن من و در صدد تفهیم جنون و دیوانه گی ام آواره و سرگردان کلانتری ها میکرد.
آن شب توفانی نیز سر از کلانتری در آوردم و باز مثل همیشه همسرم مرا به خانه باز گرداند . همسرم نه با تدبیر و تجربه یک روانشناس کار آزموده ، بلکه با مهربانیهای نجیبانه ی خود ، تاریکیهای روح مرا میکاوید و فانوس زندگی را به درون شیار های تاریک مغز من میکشید و راه فرار از کاوس جنون را به من نشان میداد. همسر صبور و فداکارم به صرف خاطرت عشق نخستین و احترام به عقد زناشوئی و نیز به خاطر 5 فرزند معصوم خود مصائب مردانه ای را تحمل میکرد او بار عشق نخستین را بر دل میکشید و تلخی هایش را با شیرینی و حلاوت نگاه کودکان محرومش میچشید . کودکان محروم از محبت ها و نوازشهای شیرین پدر ، و محروم از نعمات خدادادی و نیز مائده های زمینی به علت فقر شدید مادی.
همسرم به امید بهبودی من این ناملایمات را به جان میخرید اما وضع من ، چون درخت بیماری که به تدریج برگ های سبز خود را فرو میریخت رو به وخامت مینهاد. سر درد های شدید عکس العملهای تند عصبی دوباره مرا به بیمارستان کشانید. همسرم چون کمان شکسته ای که تمام تیرهای ترکش خود را از دست داده است، بر سر دوراهی انتخابی بسیار سخت و درد آلود قرار گرفت. یا مرگی با عزت و دست یافتن به آرامشی ابدی و یا زیستنی با ذلت و آواره گی .

او مردد و متوقف در برزخ لحظه های ماندن و نماندن ؛ برای اولین بار به بیمارستان نیامد ولی من در اندوه تنهائی خود ، چهره خسته او را میدیدم و نمی دانستم ماندن و آنهم به سر باری ماندم تا چه روزی میتواند درد و خسته گی را در جامه ی صبر و تحملش پوشیده نگاه دارم . نمی دانم چه مدتی از تنهائیم گذشت ، اما . . . او آمد، با یک شاخه گل سرخ نیمه شعبان ، شب ولادت حضرت ابا صالح المهدی (عج) بود . مرا با خود به حرم مطهر برد. بادلی شکسته و مغموم و رانده شده از همه جا و همه کس به حرم مطهر رفتیم . در صحن انقلاب ، پشت پنجره فولاد مرا دخیل کرد و خود از صمیم دل و جان با شیون و زاری ، به درگاه خداوند رحیم و ائمه ی اطهار نالیدن گرفت و 25سال تحمل و سکوت و صبر وبردباری غیر قابل توصیف خویش را در قالب فریادی هزین و اندوه بار و اشک دیده گان به گوش آسمانیان و چشم زمینیان رساند.
آن شب شب میلاد آخرین فرزند ولایت و امامت بود شب ضیافت نور بود . شب تولد امام بر حق منتظران ، مهدی موعود (عج) شب سرور و شادی و عشق و امید و دست یابی به آرزوئی دیرینه بود. همسرم یکسره لبریز از بیم و امید.
شب از نیمه گذشته بود . خواب بر چشمان خسته ام قالب یافت نمی دانم چه مدتی ، ولی در نیمه راه خواب و بیداری.
برای لحظه ای رویم را به جانب همسرم بر گرداندم و صدای همسرم و دیگر صداهائی که در گوشم گنگ و خاموش شده بود به ناگهان به گوشم رسید که فریاد می زد: یا امام رضا ! یا امام زمان! به دادم برسید ، خسته شدم . . .
به محض شنیدن این کلمات ، سراسیمه برگشتم ولی آنجا هیچکس نبود، هیچکس. شوریده حال و مویه کنان از خواب برخاستم در حالی که از شدت شور و هیجان در ونی بر خود میلرزیدم ، هوائی لطیف و دوست داشتنی ، به نرمی نوازشم میکرد و شادی و سروری عمیق احاطه ام کرده بود . احساس میکردم که روی زمین نیستم . در هوا ، روی ابرهای پنبه ای که خورشید حاشیه ی طلائی بر آن دوخته بود ، در فضائی لایتناهی و روی فرش آبی آسمان ، لای ساقه های درختان تبریزی و روی گلبرگ های لطیف گل سرخ می رقصیدم . همه جا نور باران بود. هزاران چراغ قرمز و سبز وسفید نور افشانی میکردند و نوائی با شکوه به گوش میرسید . بی اختیار فریاد زدم: یا امام زمان! یا امام رضا! حالم خوب شده . دیگر سرم درد نمیکند همسرم مات ومبهوت نگاهم میکرد ، گوئی نمی توانست باور کند که در بیداری آنچه را که در خواب هم نمی دیدم به وقوع پیوسته بود .
دعایش مستجاب شده بود هردو بی اختیار میگریستیم . ولی این اشک شادی و امید به بودن و ماندن و زیستن بود. ما میگریستیم و مردم ، مردمی که هر یک یا خود دردمند ورانده شده بودند و یا یکی از عزیزانشان را به امید شفا و شفاعتی به در خانه ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع) آورده بودند با تکبیر و صلوات و ابراز احساسات به سوی ما میشتافتند . خدام حرم ما را به یکی از دفاتر حرم بردند تا آرامش پس از معجزه ای بزرگ بر مردم مومن و آرزو مند مستولی شود.

ساعتی بعد ، که روشنائی صبحی زیبا اولین روز از تولد دوباره ام را نوید میداد به صحن حرم مطهر با زگشتیم . آنها که ساعتی قبل شاهد معجزه بودند سر و رویم را غرق بوسه ساختند و مرا در آغوش گرم محبت خویش فشردند بیش از یک ساعت در میان توده ی معتقد و منتظر به سر بردیم احساس همیشه گی غریبی مرا به آنها گره میزد و آنها با دیدن این منظره شگفت انگیز ، بیش از پیش برای مان و اعتقاد و امید شان افزوده میشد

اینک به لطف خداوند و شفاعت ائمه ی اطهار کوچک ترین مشکل عصبی و روانی ندارم.
منبع ویژه نامه شفایافتگان (نشریه حرم)
او می نگرد
شب جمعه است نوای ملکوتی دعای پر فیض کمیل محفل عشاق را گرما بخش است

او می نگرد
صبح جمه خیل ارادتمندان که پس از نماز جماعت صبح چشم انتظارند و در طلوع آفتاب ندبه کنان دعای سلامتی میسرایند

او مینگرد
مراسم نماز جمعه به پایان رسیده و زائرین به زیارت امام رئوف میشتابند

او می نگرد
عصر جمعه است زائر و مجاور آرامش خود را در کنار پنجره فولاد تجربه مینمایند

او می نگرد
جمعه به پایان میرسد و آغازین ساعات روز شنبه با آغاز خدمت من به زائرین هماهنگ میشود صحن انقلاب صحنی با معنویت خاص و ...

مادر با دو فرزند دختر و پسر دوقلوی خود که حدوداً 5 الی 6 ساله میباشند وارد صحن انقلاب میشود ولی مشیت الهی فرزند پسر را فلج نموده نمیدانم مادر زادی میباشد یا حادثه
پشت پنجره آرام میگیرند
او می نگرد
ساعت حدود 2 بامداد است گوشه ای از صحن انقلاب با برادری مشغول صحبت هستم تاریخچه سقا خانه را جویا شده کلام را آغاز نموده ام هنوز چند جمله ای بر زبانم جاری نشده بود که صدای فریاد های یا امام رضا (ع) از سوی پنجره فولاد به گوش می رسد سرم را بر میگردانم خیل زائرین به سمت پنجره فولاد در حال دویدن هستند شتابان خود را به پنجره فولاد رساندم همکارم کودک را در آغوش گرفته و زائرین البسه کودک را برای تبرک در بدنش تکه تکه نموده اند با کمک دیگر همکاران کودک را میان انبوه جمعیت به دفتر شفا یافتگان انتقال میدهیم
مادر و خواهر کوچکش اشک ریزان او را همراهی می کنند
و او دید . . . دلی شکسته را دل مادری دردمند و نیازمند یا خواهری نگران و معصوم یا شاید زائری دل سوخته که با دیدن این مادر و فرزندان منقلب شده و دعای اللهم اشف کل مریض

شب زیبائیست و او می نگرد کریمانه می نگرد
سلام

و اما وعده داده بودم که يکي از کرامات علي بن موسي الرضا (ع)
را خدمتتان تقديم کنم
اين کرامت به نقل از يکي از دربانان کشيک سوم و همکاران عزيزم است که برايتان نقل ميکنم
و داستان شفا يافتگي زني ميباشد که هم اکنون در مشهد مقدس و در جوار امام رئوف ساليان متمادي با سلامتي که از جانب مولا هديه گرفته به زندگي زيبايش ادامه ميده
پاي صحبت احمد آقا نشستم و ايشان در حالي که قطره اشکي
در گوشه چشمش نشسته بود چنين گفت:
اين صداي پا که مي آيد ز دور .
لطفاً به ادامه مطلب برويد :
نـور الـرضـا (ع)

نيمه هاي شب بود نوري را ديدم که از جانب سمت شرق به جانب حرم حضرت معصومه مي تابيد ناگهان نور به صورت دو دايره به حرکت در آمد در شک بودم که شهاب است يا نوري مصنوعي که نور بين دو گلدسته حرم حضرت معصومه رسيد و به ناگاه به داخل حرم رفت متحير به آسمان نگاه ميکردم و قدرت تکلم نداشتم
جهت مطالعه لطفاً بر روي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
فردا شب با مطلبي تحت عنوان کدام زيارت ؟ کدام زائر در خدمت هستم که حتماً مورد توجه خواهد بود لطفاً همراهي بفرمائيد
هر چه فرياد ميزند جواب او را نميدهند
يکي از خدام حرم مطهر ميگفت : شخصي در محله ما زندگي ميکرد بنام مشهدي محمد ترك او را سالهايي چندي بود كه ميشناختم به من ارادت داشت و در نماز جماعت حــــرم مطهر هر روزحاضر ميشد ، نميدانم چه حادثهاي برايش پيش آمد كه چشمهايش كور شد و به فقر و پريشـاني گرفتار شد. بسياري از اوقات او را در حرم مطهر امـام رضـــا (ع) ميديدم كه دست به شبكه ضريح مطهر گرفته و طواف ميكند.و با صداي بلند چيزي مي خواند
تا اين كه هفت سال تقريبا گذشت. روزي شنيدم يکي از معتمدين محل گفت: حضرت رضـــا (ع) مشهدي محمد را شفا عنايت نموده است. تا اينكه بعد از دو ماه او را در بست پايين خيابان با چشـم بينا و صورت و لباس نظيف ديدم. همين كه چشمش به من افتاد به طرفم آمــد و دست مــرا بوسيـد و به ترکي گفت: (من قربان الوم) من هفت سال است شما را نديده ام. گفتم مشهــدي محمد! تو كه كور بودي و چشمانت خشكيده بود. چه شده است كه مي بيني؟
شروع كرد به تركي جواب دادن "من جده قربان الوم شفـا وردم" . گفتم: فارسي بگو او به زحمت به فارسي سخن ميگفت، گفت:
قربان جــدت شوم كه مرا شفا داد. روزي هنگام عصر بود كه به منزل رفتم.از داخل منزل صداي گريه بيبي همسرم به گوش ميرسيد و مدام شيـون ميكرد. از او پرسيدم چرا گريه ميكني؟ جوابي نداد، به درون آشپزخانه رفت و برايم چاي آورد، ولي همچنان گريه ميكرد، من هر قدر اصرار كردم كه براي چه گريه ميكني؟ جواب نداد و با حال گريه از اتاق بيــرون رفت. در مدت اين هفت سال هيچ وقت او را اين چنين آشفته و ناراحــت نديده بودم. بچــههايم گقتند: زن صاحبخانه با مادرمان دعوا كرده است. بيبي را صدا زدم، او به درون اتاق آمد.
پرسيدم: بيبي جان ! امروز براي چي دعـوا كردي؟ گفت: اگر خدا ما را ميخواست و به حرفهاي دل ما گوش ميكرد اين گونه پريشان خاطـر نميشديم و تو كور نميشدي و اين زن صاحب خانه به ما منت نميكرد و نميگفت اگر شما آدمهاي خوبي بوديد كور و فقير نميشديد. هقهق گريه امانش را بريد و ديگر هيچ نگفت و به گوشهاي پناه برد و با خويش خلوت نمود.
انگار كه زمين و زمان دور سرم ميچرخيدند از اين حرف همســـرم بسيـار منقلــــب شدم و فوراً برخاستم و عصاي خود را برداشتم كه از خانه بيرون بروم، بچهها فرياد زدنــد: مــادر بيــا كــه پـدر ميخواهد برود.
بيبي آمد و گفت: چاي نخورده كجا ميروي؟ گفتم: شمشيـر برداشتهام بروم با جدت جنگ كنم، يا چشمم را بگيريم يا كشته شوم كه در اين صورت، تو ديگر مرا نخواهــي ديد. آن زن بيچاره هر چه خواست مرا برگرداند قبول نكردم و از خانه خارج شدم و يكسره به حـــرم مشرف گرديدم و با حـال گريه فرياد زدم:
من چشمم را ميخواهم ، من چشمم را ميخواهم خادمــي دست به شانه من زد و گفت: اين قدر داد نزن وقت مغرب است، مگر تو نماز نميخواني؟ چون در بالا سر مبارك بودم گفتــم مرا رو به قبله كن، مرا در مسجد بالا سر رو به قبله نمود و مهري نيز برايم آورد.
نماز مغربم را خواندم و باز شروع به ناله و گريه و استغاثه نمودم.
شنيدم كه دو نفر از پشت سرم به يكديگر گفتند اين ســگ هر چه فرياد ميزند حضرت رضــا (ع) جواب او را نميدهند. اين سخن بسيار بر من اثــر كرد و دلم بينهايت شكست. چند قدم جلو رفتم تا خود را به ضريح مطهــر رسانيدم و به شدت سرم را به ضريح زدم و يقين پيدا كردم كه سرم شكست و در همين موقع حال ضعف بر من مستولي شد. شنيدم صدايي ميگويد:
محمد چه ميگويي؟ تا اين صدا را شنيدم نشستم، ولي باز سرم را به شدت كوبيدم. دو باره شنيدم: محمد چه ميگويي اگر چشم ميخواهي، به تو داديم.
از وحشت آن صدا سربلند كردم و نشستم، ديدم همه جا را ميبينم، زائـرين زيارتنامه ميخواندند و چراغها روشن است. از شدت شوق باز سرم را به ضريح زدم.
در آن حال ديدم ضــريـح شكافتـه شده آقايــي ايستاده وبه من نگاه ميكند و تبســم مينمايد و ميفرمايد محمد، محمد چه ميگويي؟ چشم ميخواستي به تو داديم. ديدم آن بزرگـــوار از مــردم بلندتر و درشتتر و چشماني درشت با لباسي سفيد و شال سبزي بر كمر و تسبيحي در دست داشتند كه ميدرخشيد.
آن حضرت فرمود: چه ميگويي؟ چه ميخواهي؟ حضرت را ميديدم ولي تعجب ميكردم كه چرا مردم متوجه آن جناب نيستند، و مثل اين كه آن حضرت را نميبينند و هر قدر آن ســـرور فرمود چه ميخواهي،مطلبي به نظرم نيامد تا به خدمتش عرض كنم. پس فرمودند به بيبي بگـــو اين قدر گريه نكند كه گرية او دل ما را ميسوزاند.
عرض كردم بيبي آرزوي زيارت خواهرت را دارد. فرمود ميرود. پس از نظرم رفت و ضريــح به هم آمد. از جايم بلند شدم خادم كه مرا بينا ديد گفت: شفا يافتي؟ گفتم: بلي، زائرين همين كه متوجه شدند بر سرم ريختند و لباسهايم را به عنوان تبرك تكه تكه كردند و بالاخره از لاي دست و پاي مردم به كفشداري رفته و كفشهايم را گرفته و بيرون رفتم.
ميان صحن كه رسيديم رو به قبر مبارك نموده عرض كردم اي آقـا چشم به من دادي، گرسنگــي خود و بچــههايم را چه كنم ناگاه دستــي پيدا شد، صاحــب دست را نديدم، چيــزي در دست من گذاشت، چون نگاه كردم يك عدد اسكناس ده تومانـي بود، پس رفتم بازار و نان و لوازم ديگر گرفته رو به خانه نهادم،
بين راه همسايهام را ديدم گفت مشهدي محمد به عجله ميروي؟ مگر بينا شدي؟
گفتم: بله حضرت رضــا (ع) مرا شفــا داده، تو كجا ميروي؟ گفت: مادرم مريض است عقب دكتر ميروم. گفتم احتياج به دكتر نيست يك لقمه از اين نان را بگير كه عطاي خود حضرت رضا (ع) است و به او بده بخورد تا شفا بگيرد.
به خانه رسيدم لوازم را به بيبي دادم، بيبي مثل هميشه برايم چاي آورد، روبه بچهها كردم و گفتم قوري قدري جوشيده بچهها گفتند مگر بينــا شدهاي؟ گفتم بله، با خوشحالي سروصدا راه انداختند و مادرشان را صدا زدند. تمام ماجرا را برايشان تعريف كردم. آن شــب را به خوبــي و خوشي سپــري كرديم.
صبح روز بعد احوال مادر همسايه را جويا شدم گفتند به زحمت زياد قدري از نان را به خــوردش داديم و اكنون حالش بهتر است.
در هر حال ما گنهكــاران و دردمندان بايد براي امور دنيا و آخرت خود متــوسـل به اين خانواده شويم و دست به دامنشان بزنيم و به شفاعت نزد پــروردگار مهربان ببريم و به ايشان بگوييــم: به كجـا ميروم كه به جز در گهت پناه ندارم جز آستانه لطفت گريز گاه ندارم.
کودک نوراني
چشمانش به نقطه اي خيره ماند و زانوانش شكست.زن بي اختيار جيغ كشيد.
ميوه فروش بر روي گاري دستي اش فرو افتاد، گاري به راه افتاد. و هيكل ميوه فروش در پس حركت آن برزمين غلتيد.گاري در طول كوچه پيش رفت و در برخورد با تير چراغ برق از حركت ايستاد.
براي مطاله ماوقع شفا يافتگي مشهدي مختار بر روي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
راز آيينه ها
در آيينه مقابل تصوير شكسته و رنجور زني را ديد
كه هيچ شباهتي با او نداشت،
رنگ پريده، رخساري تكيده و چين عميقي كه
زير چشمان به گودي نشسته اش هويدا شده بود،
جهت مطالعه بر روی ادامه مطلب کلیک بفرمائید
داستان شفا يافتگي کريم ملکي
----------------------------------------------------------
چیزی را که شنیده بود، باورش نمی شد. آرزوی می کرد همه این اتفاقات یک کابوس محض باشد و دستی او را از این خواب پریشان رها سازد؛ فرمان اتومبیل را فشرد و سرش را روی دستانش گذاشت ، قلبش تند و تند می زد
جهت مطالعه بر روي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
وقتی که بارقه اميد درخشيد
سرطان در وجودش رخنه کرده بود و شمع زندگیش را به دیار خاموشی و به جایی می کشاند که حتی بانگ جرس هم به گوش نمی رسید و نغمه پرنده ای فضایش را پر نمی ساخت. همه چیز آشکار بود. آخر دیگر چیزی پشت پرده نبود که مخفی مانده باشد،
جهت مطالعه بر روي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
وقتي همه در هاي حرم برويت باز شود
قلب هوا در تب و تاب بود، دلش هوایی شده بود و به خوابش اندیشید
داستان شفایافتگی حوا حسینی ریگ چشمه ای
جهت مطالعه برروي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
پيرمردي که ميگفت به جز ائمه اطهار اميد ديگری نداشتيم
در گوشه حرم امام رضا (ع) پیرمرد همچنان که نان و پنیرش را لقمه می کرد، گفت: من شش سال بیشتر نداشتم که بیماری سرخک گرفتم و در آبادیی که ما زندگی می کردیم طبیب و حکیم درست و حسابی نبود
لطفاْ جهت مطالعه برروی ادامه مطلب کلیک بفرمائید
مادر مشهد کجاست ؟
زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید: دکترا چی گفتن؟ مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت: باید ببریمش آزمایش. زن، گوشه های روسری اش را به صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟
لطفا جهت مطالعه برروی ادامه مطلب کلیک بفرمائید
دختــرم بــرخيــز
ناگهان فریاد هرسناک رقیه خواب را از اهل خانه و حتی همسایگان می رباید. برق اتاق روشن می شود و اهل خانه هراسان به پا می خیزند. رقیه با چشمانی پر از ترس و وحشت در بستر خود نشسته، لحظاتی بعد دچار غش می شود و بی تاب و کف بر لب به خود می پیچد، اهل خانه مبهوت می شوند. فاجعه بر این خانواده پر درد فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشیای لازم زندگی، رقیه را نزد تمامی اطباء متخصص اعصاب و روان می برد اما هر روز وضعیت جسمی و روحی بیمار حادتر می شود به طوری که دفعات حمله و بیماری به روزی هشت بار می رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پر مهر رقیه می نگرند و جز سر تکان دادن و دست به دست کوفتن کاری دیگر نمی توانند انجام دهند و نسخه پزشکان نیز کاری از پیش نمی برد. با راهنمایی دیگران دخترک را نزد دعانویس های ساکن در گوشه و کنار و کوچه های پیچ در پیچ نیز بردند، اما هیچ وردی نتوانست بر جان و روان رقیه اثر بگذارد. دخترک پیش چشم عزیزانش تحلیل می رفت و خانواده در غصه و ماتم به سر می برند . آخر دختری با این زحمت به بار بنشانی و آن وقت در این سن و سال که سن آرزوها و رسیدن به آمال و تشکیل خانواده است اینگونه شود، چه باید کرد؟ خدایا! این چه بدبختی بود که به ما روی آورد؟ همسایگان و نزدیکان هر کس نظری می دادند. بعضی معتقد به چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهایی که با اشک دیده همراه شده بود، دیگر هیچ پناهی نداشتند. چشمان رقیه نگاهی جنون آمیز و خیره یافته بود، هر گاه می خواست بخوابد گویا چند نفر با او صحبت می کردند و سرش انباشته از صحبت های مختلف می شد. هر دم شکل و شمایلی جلوی چشمانش مجسم می شد و او که تاب این همه را نداشت، در حالتی از عجز، با کلماتی که در گلویش می شکست و با اعضای منقبض دچار رعشه و بعد غش می شد و این فشار او را که دختری سرحال و خوش بود، تبدیل به دختری رنجور، زرد، با نگاهی مجنون کرده بود. آنان که او را می شناختند بر او دل می سوزاندند و حیرت زده از تغییر حالت او زیر لب استغفار می کردند، خدایا ما را ببخش ! ماه محرم با اشک و ماتم سوگ ابا عبدالله و غم رقیه می گذشت و خانواده بر رقیه ی امام حسین(ع) و رقیه ی خود اشکها ریختند. بر سر و سینه کوفتند و شبهای محرم را دست به دعا، شفای بیمار را به حرمت خون حسین (ع) از خدا خواستند و در اربعین مولایشان نیز با دستان بلند شده تا اوج نیاز، شفا خواستند . در آستانه چهل و هشتم (روز رحلت پیامبر بزرگ اسلام (ص)) هیأت"قاسمیه مارالند"قصد سفر به مشهد را کرد، تا عاشقانه بر ماتم از دست رفتن پیامبر خاتم (ص) فریاد یا محمدا سر دهند و در محضر علی بن موسی الرضا (ع) اخلاص و عبودیت خود را به فرزند حضرت زهرا (س) بنمایانند و از این درگاه مراد بگیرند . هیأت قاسمیه ی مارالند، با عزادارن و خانواده های مشتاق زیارت، فرسنگها راه را طی میکنند و در گذر از هر شهری نوای یا رضا و یا محمدشان، سروشی است بر هم وطنان مسلمان و همیشه در صحنه و گویا سرود دعوتی است بر جان ها تا به حرم امام رضا (ع) بیایند. کاروان این عاشقان به شهر امام رضا (ع) می رسد در غروبی پر رمز و راز رقیه و همراهان نیز همراه عزاداران به مشهد مشرف می شوند. زایران و مجاورانی که جهت شرکت در مراسم چهل و هشتم به حرم مشرف شده اند در اطراف هیأت قاسمیه تجمع کرده و از مراسم زنجیر زنی مردان این هیات که با تمام وجود عزاداری می کردند در حیرتند که خدایا این همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شایسته توست، ما را به فیض برسان. رقیه و دیگر زنان کاروان نیز شاهد این عظمت و بزرگی اند که باز رقیه دچار حالت غش و بیهوشی می شود و نزدیکانش گویا دیگر تحمل این همه درد را ندارند و او را بر میان هیاتی که زنجیرها را هم چون کبوترانی بالای سرشان به پرواز در می آورند، و چون شمشیری بر گوشت فرود می آورند، می برند و با گفتن یا حسین، شفای رقیه را طلب می کنند. مگر این درگاه، درگاه نا امیدی است و مگر حسین (ع) در تمامی دوران، مرجع و ملجا و پناه ما نبوده و مگر می شود از این درگاه نا امید بر گشت؟ یا محمد یا حسن و یا حسین، شفای همیشه دلهای داغدار ما بوده. هیأت یا حسین گویان بر گرد رقیه، سماعی حسین گویانه آغاز می کنند و رقیه هم چون نوزادی تازه متولد شده گویا اول از حال غش به عالم الهام می رسد و آقایی با قامت رشید عمامه ای به رنگ سبز عشق و چهرهای به نورانیت خورشید می بیند که دستی بر سرش می کشد و با زیبا ترین صدای عالم میگوید : دخترم برخیز ، و رقیه بر می خیزد و زنجیر زنان با اشک در چشم، فریادیا حسینشان به عرش بال می کشد. معجزه ی امام، شفای رقیه.
منبع : (ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)
جشن کبوتران براي شفاي زهرا
زن دستهای دختر را برزانوانش گذاشت: دستهای مهربان و چروکیده مادر نوازشگر دستهای زهرا شد تا شاید رمق رفته از دستانش باز گردد. پدراز دور آمد: کاسه زرد رنگ را به طرف دخترش آورد و گفت : بخور دخترم به نیت شفا بخور . مادر ، زهرا را چون کودکی در آغوش کشید و سرش را از زمین بلند کرد، کاسه که به لب دختر خورد، نگاهش را به آسمان دوخت، گنبد طلایی در محاصره نورهای زرد ، زیباتر می نمود.زهرا بسم الله گفت و آب را نوشید ، همه جا تار شد. مادر ، جسم بی رمق دختر را بر روی فرش گذاشت و پتو را روی او کشید و مشغول تلاوت قرآن شد. پدر ازمیان پلکهای مرطوبش به گنبد طلا خیره ماند. او متوسل به امام شد و با دلی شکسته از درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. مرد کنار همسرش نشست و دست بر روی دست گذاشت و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید. آن روز زهرا تب داشت و در بستر خوابیده بود. دکتر تشخیص سرماخوردگی داده بود پس از گذشت یک هفته که تهوع و سرگیجه تشدید شد از زهرا آزمایش های کامل به عمل آمد ، چه لحظه تلخی بودآن زمانی که شنید تومور، استخوانهای دخترش را در برگرفته و کلیه هایش را از کار انداخته است. هنوز زمانی نگذشته بود که سرطان ، نور چشم چپش را خاموش کرد و می رفت که دید چشم راستش را برباید . نگاه پدر روی صورت دختر جوانش لغزید، زهرا خواب بود؛ مثل آن موقع که کودک بود. مرد آهی کشید و زیرلب گفت: خدا چه کارکنم؟ زرد ، سبز ، نارنجی. نور ، نور ، نور ؛ همه جا پر از چشمه های نور شد، نورها به هم آمیخت و مانع دیدن اطراف شد؛ همه جا سبز شد ، سبز سبز . نور به طرف دختر رفت. از مرکز آن آقایی سپید پوش با قامتی بلند خارج شد. زهرا نگاه کرد صورتش را ندید؛ نور چشمانش را زد ، مثل زمان کودکی اش که به خورشید نگاه می کرد، قلبش تند و تند می زد؛ انگار داشت خودش را به قفسه سینه می کوبید ، یخ کرده بود؛ می لرزید، می خواست چیزی بگوید؛ اما زبانش یاری نمی کرد، نور نزدیک می شد، دختر گرم شد، گرم گرم . نفسش به شماره افتاده بود به یکباره بغض مانده در گلو را فریاد کرد. یا امام رضا! زهرا داخل بستر نشست، چشمانش روشن شده بود انرژی ماورایی نیروی رفته از بدنش را بازگردانده بود؛ احساس سبکی می کرد می رفت که صبح از دل شب متولد گردد و با خود زیبایی و عشق را به ارمغان آورد و لحظه به شکوفه نشستن گل های نمازبر سجاده عبودیت فرا می رسید. گل الله اکبر از گلدسته های حرم فضا را معطر کرده بود. کبوتران حرم با پروازهای صادقانه خود ، این معجزه را نیز جشن گرفتند . نگین چشم ها سرشار از اشک شوق شد. صحن یکپارچه شور و شادمانی گردید و فرشته ها از پنجره آسمان سحر ، بیننده لحظات استجابت بودند. چه زیباست ترنم این لحظات ملکوتی و چه گواراست نوشیدن جرعه ای از باده شفا به دست حضرت دوست...
(منبع ماهنامه زائر شماره 145)
دست های تمنا
پنجره را باز کرد. نسیم ملایمی که از دشت می گذشت، خنکای صبحگاهی اش را در وجودش ریخت . نفس عمیقی کشید. برگشت و به دار قالی نگریست که آن طرف تر به دیوار تکیه داشت. نزدیک رفت و به نیمه ی بافته شده ی قالی دست کشید. گویا می خواست لطافت گل هایی که روزها بابت به وجود آوردنشان زحمت کشیده بود، را لمس کند. به گلوله های رنگ وارنگ نخ که از بالای دار قالی آویخته شده بود نگریست و به نیمه ی بافته نشده ی قالی؛ به گل هایی که باید از سر انگشتان هنرمند او بر تارهای قالی وجود می یافتند؛ به گل هایی که او باید می کاشت. به طرح قالی نگریست. درمیان قالی، باید نقش دو پرنده را می بافت که عاشقانه یکدیگر را می نگریستند. لحظه ای خیالش پر گشود و خود را درنظر آورد، سوار بر اسبی سپید در میان دشتی سرسبز که دهانه ی اسب او را مردی جوان می کشید. به خود آمد و به اطراف اتاق نگریست. مادر نبود. سرخی شرم بر گونه هایش گل انداخت. دست برد و شروع به بافتن کرد. مادرگفته بود این قالی را نخواهند فروخت و اضافه کرده بود‹‹ این قالی جهیزیه ی توست››. و او کوشیده بود بهترین قالی را که ممکن است، ببافد. ذهنش مشغول آینده بود و دستانش، تند تند، رنگ های گوناگون را بر تارهای قالی می نشاندند. زرد، قهوه ای، سبز، آبی، دست برد و رشته ی نخ قرمز را گرفت و کشید. ناگهان دردی تند و سریع در وجودش پیچید. گویی همه ی وجودش را یک باره آتش زدند. خود را به هم کشید. دستایش در تارهای قالی گره خوردند. فریادی خفه از لای دندان های به هم فشرده اش بیرون خزید. گلوله نخ قرمز از روی دار قالی فرو افتاد. قل خورد و تا نزدیکی های در اتاق پیش رفت و پشت سرخود خط باریکی از نخ قرمز کشید. چشم باز کرد و مادر را دید که بر بالین او نشسته است. دکتررفته بود ولی سفارش کرده بود هرچه سریع تر او را برای آزمایش به تهران ببرند. در نگاه مادر پریشانی را خواند. کوشید، بخندد‹‹ خوب می شم، چیزی نیست››. مادر لبخندی زد. لبخندی که در آن رد پای اندوه و غصه نمایان بود. مادر به حرف های دکتر فکر می کرد که تأکید کرده بود‹‹ اگر دیر عمل بشه، ممکنه هر دو کلیه اش از کار بیفتد››. درد در رگهایش می خزید. کوشید برخیزد، نتوانست. ‹‹ باید ببریمت تهران، دکترگفته››. دخترک سر بر گرداند و به قالی نیمه تمام نگریست. گلوله ی نخ قرمز هنوز کنار در بود. سایه های مبهم از مقابل دیدگانش می گذشتند. لحظاتی طول کشید تا توانست چهره ی چرو کیده و شکسته ی مادر را بشناسد. مادر لبخندی تلخ زد. ‹‹ دکترا میگن خوب می شی، ان شاءالله ›› و رویش را برگرداند اما تکان شانه هایش و صدای خفه ی هق هق گریه اش چیزی دیگر می گفت. سه سال گذشته بود و پس از سه بار عمل جراحی، دکترها قطع امید کرده بودند. دکترها می گفتند: ‹‹ رودهایت عفونت کرده و کلیه هایت ازکارافتاده است، تا آنجا که بتوانیم کمکت می کنیم ، بقیه اش با خداست››. سه سال درد و رنج از مقابل چشمانش گذشت. حالا دیگر ضعیف شده بود. قالی نیمه تمام همچنان بر دار مانده بود. خاک، گل های قرمز قالی را پوشانده بود و پرنده های نیمه تمام قالی به نظر مرده به نظر می رسیدند. باد گرمی که از شیشه ی اتوبوس به داخل می وزید، چهره اش را نوازش می داد. اندیشه های پراکنده ای در ذهنش می لولید. اسب سپید، گل های قالی، دشت سرسبز، گلوله ی نخ قرمز بود و حالا که دیگر به انتهای خط رسیده بود. دکترها قاطعانه گفته بودند که دیگر از آنها کاری ساخته نیست. مادر گریسته بود و خود او هم . و حالا می رفتند به پابوس آقا، امام رضا(ع). اتوبوس ایستاد و در مسیر نگاه دخترک، گنبد نورانی حرم، خود را به چشم او کشاند. زیرلب زمزمه کرد: ‹‹السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)››. حرم در نور غریب و باشکوهی غوطه ور بود. نسیم شبانه، بوی گلاب را به مشامش رساند. کنار درایستاد و رو به گنبد منور حرم، سرخم کرد و زیر لب سلام گفت. درد، در وجودش پیچید. کنار درنشست و سر را زیرچادرش فرو برد. دو قطره اشک از ژرفای وجودش جوشید و روی گونه هایش خط کشید. سربرداشت. از پس قطره های اشک، گنبد طلایی حرم، باشکوه تر می نمود. لحظه ای نشست و به گنبد چشم دوخت. مردم از کنارش می گذشتند ولی او هیچ کس را نمی دید. چشمانش فقط گنبد را می دیدند و تنها خود او می دانست که بر دلش چه می گذرد. برخاست و نفسی را که درسینه حبس کرده بود، رها کرد. پشت پنجره ی فولاد، آنچه دید فوج بی شمار جمعیت بود که هریک به نوعی خود را دخیل بسته بودند. به آرامی از میان آنان گذشت و پشت پنجره ایستاد. بر پنجره مشبک، نخ ها و تکه پارچه های بی شماری گره خورده بود و قفل های ریز و درشتی به حلقه های مشبک پنجره، پنجه افکنده بود. انگشتانش برپنجره ی مشبک قفل شد. سر را بر پنجره گذاشت و اجازه داد، قطرات اشک، ناخود آگاه از درونش بجوشند. بی هیچ شرمی به گریه افتاد. کنار پنجره ی فولاد رو به ضریح نشست و چادرش را بر سر کشید. صدای خفه هق هق گریه اش در لابه لای مناجات و ذکر خوانی دیگران گم شد. نمی دانست چه قدر در آن حالت بود تا خوابش برد. نمی دانست خواب می بیند یا بیدار است دو زن و یک مرد کمی دورتر از او نشسته بودند. فراموش کرده که کجاست. هیچ چیز را به خاطر نمی آورد. گیج بود و دردی که دروجودش می پیچید قدرت هر گونه تفکری را از او می گرفت. صدایی شنید گویی کسی با او صحبت می کند. ‹‹ برخیز›› سرتکان داد ‹‹ نمی توانم›› یکی از دو زن رو به مرد کرد: ‹‹ برادرم، رضا ، کمکش کن ››. از درد به خود می پیچید . سر به پایین داشت و از زیر چادر، تنها پاهای مرد را می دید که پیش آمدند و دست مرد که بر سرش کشیده شد. نوری از مقابل چشمانش گذشت و همه چیز در نوری شدید غرق شد. چشم گشود. صدای ذکر و مناجات هنوز به گوش می رسید. نمی دانست چقدر خوابیده است. به یاد مادرش افتاد که ممکن است از تأخیر او نگران شده باشد. به خوابی فکر کرد که دیده بود و ناگهان دریافت که دیگر هیچ دردی در وجودش نیست. لحظاتی گذشت تا از بهت و حیرتی که در آن غوطه ور بود، بیرون آید. همه چیز را به یاد آورد، آن زنان و آن مرد را. و صدایی را که گفته بود، ‹‹ برادرم، رضا، کمکش کن››. پنجه هایش درپنجره ضریح قفل شدند. سر بر ضریح گذاشت و بی محابا و بلند بلند گریست؛ گریه ای سرشار از شادی و عشقی عظیم. دیگر هیچ دردی نبود که آزارش دهد. درخیالش گل های سرخ قالی در دشت های سرسبز با نسیم تکان می خوردند و دو پرنده بر شانه اش آواز می خواندند و او همچنان می گریست.
منبع:(ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)
عجب باد سردی می آید، دستانم را داخل جیبهایم فرو می کنم، او به طرف کتاب دعا دست دراز می کند و با فریاد کلمات نامفهومی را بیان می کند. بغل باز می کنم و در آغوشش می گیرم و کتاب دعا را از دستانش خارج می کنم . تلاش می کند چیزی بگوید
جهت مطالعه شرح ماجرا برروی ادامه مطلب کلیک بفرمائید
حرم ثامن الحجج علي بن موسي الرضا(ع)
ساعت يازده شب
درسن 21 سالگی متوجه شدم، به بیماری قلبی مبتلا گشته ام بیماریی که توان فرسا بود. از این تاریخ تمام روزهای من به معالجه و رفتن از این دکتربه آن دکتر می گذشت
جهت مطالعه بر روي ادامه مطلب کليک بفرمائيد
|
|
|
شيرينــــی شفـــــا با شنیدن خبر، دنیا جلوی چشمانش تیره و تار شد. لب هایش کبود و دهانش خشک شد، زبانش به لکنت افتاده بود. عرق سردی بر بدنش نشست، جهت مطالعه برروي ادامه مطلب کليک بفرمائيد متشکرم |
نشان سبز![]()
فرزندم مرضیه هنگام تولد(1355) یکی از پاهایش از زانو به پایین کج بود. من غیر از او چهار فرزند دیگر داشتم یک پسر و سه دختر که او چهارمین دخترم بود. و هنگام تولد آشنایان به من می گفتند که حتماً ناشکری کرده ای ولی همیشه و در همه حال شکر گزار خدای متعال بوده و هستم. خلاصه پس از مراجعه به پزشکان مختلف گفتند: باید پایش را گچ گرفته تا شاید پایش صاف شود ولی پس از سه ماه وقتی گچ پای نوزاد را باز کردند هیچ تغییری نکرده بود و دکترها گفتند: هیچ فایده ای ندارد و پایش به همین حالت باقی خواهد ماند و من و خانواده ام مدتی ناراحت و پریشان بودیم تا اینکه تصمیم گرفتیم مرضیه را به مشهد بیاوریم و موقع حرکت از اصفهان به مشهد، همه فامیل می گفتند: آخر چطور پایی که کج می باشد را امام رضا (علیه السلام) صاف می کند ولی ما با این حال او را به مشهد آوردیم و قصد ده روزه کردیم تا ده روز، همه روزه مرضیه را به حرم می بردم و دخیل می بستم روز دهم بچه ام را به حرم بردم و گریه ی بسیارکردم و گفتم یا امام رضا فردا که برگردم همه می خندند و می گویند دیدی ما راست می گفتیم، یا امام رضا شفای بچه ام را از تو می خواهم و بعد نماز حاجتی خواندم و با گریه بسیار از خود بیخود شدم و خوابم برد. خواب دیدم که آقایی نورانی با شالی سبز به کنارم آمد و طناب را از پای بچه باز کرد و گفت: بلند شو که زائر کوچک من، زیر دست و پا له شد، ناگهان با همهمه مردم به خود آمدم و دیدم که طفلم نیست و طناب ها با چندین گره که به پای بچه زده بودم باز شده و بچه ام را روی دست خادمان امام رضا بود دیدم که او را به علت کسرت جمعیت از محل دور کردند پس از اینکه او را به من دادند گفتند که امام رضا نشان سبزی به صورت اثر انگشت بر روی زانوی او گذاشته بود و اگر این نشان را به نامحرم نشان ندهید همیشه باقی است و ما با شکر خداوند از مشهد به اصفهان حرکت کردیم. وقتی دوباره او را جهت معاینه به پزشک قبلی نشان دادیم آن دکتر با مقایسه عکس های قبلی که از پای او گرفته بودیم، گفت: هیچ اشکالی درپای او وجود ندارد و واقعاً به صورت معجزه آسا و باور نکردنی پای او کاملاً سالم است.
منبع:(ویژه نامه ی شفا یافتگان، اداره کل روابط عمومی آستان قدس رضوی)
>