تبليغاتX
:: السلام عليك يا شمس الشموس::> :: زندگي نامه ثامن الحجج ::> :: تاريخ حرم مطهر::> :: خاطرات خدمت ::> :: دل نوشته ها ::> :: احاديث معصومين ::> :: شفا يافتگان رضوي ::> :: مناسبت ها ::> :: نجواي تـو ::> خادم حرم مطهر امام رضا (ع)
السلام علیک یا ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع)

پرستو هاي عاشق پسته وار لبهاي خويش را به خنده مي گشايند!

پروانه ها بال زنان و شادي کنان ،شاعرانه ترين پروازشان را بر گرد شمع شبستان

هشتم دنيا آغاز مي کنند!

خورشيد شور و التهاب و شگفتي را در وجود خويشتن احساس مي کند!

ماه از هميشه زيباتر مي شود و نگاهش را ميهمان سرورو سر سبزي مي سازد!

نسيم ، بي قرار و مسروراز اين سو به آن سو مي وزد درختان با خرسندي به سيماي

آفتاب مي نگرند و با شادماني به رقص و طرب با باد مي پردازند!

سبز ترين صداي ترانه چونان شيپوري از شعف و شيفتگي از سمت همه ذرات جهان

به گوش مي رسد !

زمين در پوست خود نمي گنجد!

زمان زبان بيان احساس خويش را ندارد!

درياها دل شادند!

جنگلها آواز هاي شادي مي خوانند !

ستاره ها در سما جشن بر پا نموده اند!

کاينات غرق در نورند و مجلل !

فرشته ها و آدميان مسرورند و مشتاق طلوع روي ماه او!

آري اي سيد گلها ! اي مولا ! اي نور مطلق ديروز و امروز و فرداها !

اي سبزه زار سر زندگي!

 

 

اي ابالحسن علي بن موسي الرضا (ع)

قدوم پاکت حضور همه زيبائي ها را تضمين مي نمايد!

دستان مهربان کرامتت سايبان دلهاي غمين ماست!

چشمه سار عطوفتت ما را به زندگي اميد وار کرده شيريني ولاي تو آباداني ملکت را

بيمه مي کند!

اي امام آئينه و اي خلاصه همه خوبيها اي منتهاي خواهش همه دلها!

 

خجسته ميلاد منور تو بر همه هستي ؛ حضرت حجت بن الحسن (عج) و تمامي

پيروان راستينت

تبريک و  تهنيت باد

اي عالم آل محمد(ص) سلام و صلوات خالصانه دلهاي دردمند ما را پذيرا باش و در اين

خجسته روز شکفتن گل وجودت دستگيرمان باش و لبان پر خنده ات را از ما دريغ

مفرما !

 

 

 

مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

تو همي پندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهايش کشش ليلي برد

من خس بي سرو پايم که به سيل افتادم

او که مي رفت مرا هم به دل دريا برد

خودت آموختيم خودت سوختيم

با برافروخته روئي که قرار از ما برد

 همه دل باخته بوديم هراسان که غمت

 همه پشت سر انداخت مرا بالا برد

علامه طباطبائي

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:45  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

خوشا به حالت زائر بهشت

 

 

 

گامهایم را استوار ولی به آرامی بر میدارم زیرا به رافتش امید دارم

دل غمین است ولی شاد و مسرور میشوم زیرا به رافتش امید دارم

دستانم خالی و پوچ است ولی به دامانش چنگ می زنم زیرا به رافتش امید دارم

دلم سیاه و زنگار گرفته است ولی منور و روشن است زیرا به رافتش امید دارم

کوچک و حقیرم ولی به درگاهی بزرگ پناه آورده ام زیرا به رافتش امید دارم

بغضی در گلو نهفته دارم ولی فریاد می زنم

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

زیرا به رافتش امید دارم

 

 

و اوست امامی رئوف که مرا پذیراست

و بدون شک شفیع ما خواهد بود همانگونه که وعده فرموده . . .   انشا الله

 

 

در کتاب منازل الاخره تالیف مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره) چنین آمده است:

در حکایت تشرف حاج علی بغدادی به خدمت امام عصر ارواحنا فداه و سوالات وی از حضرت نقل شده که گفت :

 گفتم به آن بزرگوار سیدنا صحیح است که می گویند هر کس زیارت کند حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را در شب جمعه پس برای او امان است ؟

فرمودند :آری والله و اشک از چشمان مبارکشان جاری شد و گریستند

گفتم سنه ۱۲۶۹حضرت امام علی بن موسی الرضا را زیارت کردیم و در ورود یکی از اعراب بادیه نشین طرف شرقی نجف اشرف را ملاقات نمودیم و او را ضیافت نموده و از او پرسیدیم که چگونه است ولایت رضا (ع) ؟ گفت:

 

بهشت است

 

امروز ۱۵روز است که من از مال مولای خود حضرت رضا (ع) خورده ام چه حقی دارد نکیر و منکر که در قبر نزد من بیایند ـ گوشت و خون من از طعام حضرت روئیده و در مهمانخانه آن جناب ـ آیا این صحیح است ـ علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می آید و او را از نکیر و منکر خلاص میکند؟

حضرت ابا صالح (عج) فرمودند : آری والله جد من ضامن است

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:49  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

شب قدر است

 

شب مغفرت و آمرزش

 

 

شب نزول قرآن

 

شب سر نوشت من و تو

 

شب قدر است

 

قدر بدانیم

 

این شب قدر هم همچون شب های دیگر قدر ودیگر

 

شب های عمرمان هم خواهد گذشت

 

و تقدیر هر کداممان در گوشه ای رقم خواهد خورد

 

 شاید من در

 

 حرم مطهر مولایم ابالحسن علی بن موسی (ع)

 

آن دیگری در مسجد و ثالثی در حسینیه و شاید هم در

 

 خوابی ناز ولی مهم آن  ِ فرداست

 

آیا فردا چند گام زندگیمان را همسو با زندگی

 

اولین مظلوم دو عالم

 

حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)

 

برمی داریم و . . .

 

در این لیالی عشق التماس دعا دارم

 

و نایب الزیاره همه مومنین و عاشقان اهل البیت خواهم بود

 

به یاد خدا در پناه قرآن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 4:43  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

 

سالروز وفات یاور بزرگ پیامبر اسلام(ص) ام المومنین،

 

 حضرت خدیجه کبری(س) تسلیت باد

 

 

در برزخ لحظه ها

 

 

شب بود ؛ آسمان بی وقفه می غرید و هر لحظه آذرخشی سهمگین همه جا را روشن می کرد بچه ها ساکت و آرام ، گرداگرد سفره محقر شام نشسته بودند . نگاهم به ترتیب روی پنج چهره کوچک و غمگین چرخید چهره هائی که نه رنگ به رو داشتند و نه حتی لبخندی بر لب . تنها نگاهی حاکی از بهتی مرموز در آنها موج می زد . نمی دانم  چرا احساس کردم نگاهشان رنگ خصومت دارد ، رنگ ترس ، رنگ تردید و تحقیر. شاید منتظر توفان بودند ، توفانی همیشه گی ! یک لحظه برقی جهید و به دنبال آن غرشی وحشت ناک  ، شیشه ها را لرزاند. دختر کوچکم فریادی کشید و به دامن مادر پناه برد .

نمی دانم از فریاد او بود یا از فریاد آسمان که تمام تنم به لرزه در آمد. نا خود آگاه روح و رانم در هم ریخت و دچار تشنج شدید عصبی شدم . در واقع بهانه مهمی برای جنون من لازم نبود. همیشه همینگونه آغاز میشد با حالتی عصبی ، تنگ آب را برداشتم و آن را به سوی دخترم پرتاب کردم . همسرم به سرعت جلو آمد . تنگ به پیشانیش اصابت کرد و خون از محل شکافتگی بیرون زد. بچه ها ترسان و لرزان به اتاقی دیگر پناه بردند . همسرم سراسیمه به طرف طاقچه رفت و شیشه قرصم را برداشت. همان دم متوجه رادیو کهنه ی روی تاقچه شدم  که پسرم با دلبسته گی و زحمت فراوان آن را تعمیر کرده بود. رادیو آهنگ شادی را پخش می کرد . احساس کردم شادیش را به رخم میکشد رادیو را برداشتم و آنرا محکم به دیوار کوبیدم همسرم با قرص و لیوان آب به سویم آمد امام من آب را به صورتش پاشیدم و به حیاط دویدم  در را با شدت به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم.

آن شب ساعت ها زیر رگبار شدید باران راه رفتم و به خاطرات 25سال پیش اندیشیدم . و سالهای سیاه حکومت جور و رژیم اختناق و با حادثه تلخی که باعث بیماری اعصاب و روانم شد . به زندگیم اندیشیدم و به جهنمی که برای همسر و فرزندانم ساخته بودم .

من چشمانم را به روی حقیقت بسته بودم . در چشمان من زندگی مرده بود اما توفان زندگی در حرکت بود . گاه آرام و گاه با شدت هر چه تمام تر بر زندگی من و خانواده ام وزیدن میگرفت . آن وقت کتک می زدم، می سوزاندم، مضروب میکردم و بد میگفتم . همسرم با اشک و آه ، همه جملات سنگین و خفه کننده مرا تحمل میکرد و با صورتی کبود و لبهائی متشنج مرا دعوت به آرامش مینمود . اما این جنگ اعصاب آرامش نمی شناخت . مرا ناخود آگاه وادار به ارتکاب اعمال خشونت بار و غیر قانونی میکرد و همسر مهربانم را در پی یافتن من و در صدد تفهیم جنون و دیوانه گی ام آواره و سرگردان کلانتری ها میکرد.

آن شب توفانی نیز سر از کلانتری در آوردم و باز مثل همیشه همسرم مرا به خانه باز گرداند . همسرم نه با تدبیر و تجربه یک روانشناس کار آزموده ، بلکه با مهربانیهای نجیبانه ی خود ، تاریکیهای روح مرا میکاوید و فانوس زندگی را به درون شیار های تاریک مغز من میکشید و راه فرار از کاوس جنون را به من نشان میداد. همسر صبور و فداکارم به صرف خاطرت عشق نخستین و احترام به عقد زناشوئی و نیز به خاطر 5 فرزند معصوم خود مصائب مردانه ای را تحمل میکرد او بار عشق نخستین را بر دل میکشید و تلخی هایش را با شیرینی و حلاوت نگاه کودکان محرومش میچشید . کودکان محروم از محبت ها و نوازشهای شیرین پدر ، و محروم از نعمات خدادادی و نیز مائده های زمینی به علت فقر شدید مادی.

همسرم به امید بهبودی من این ناملایمات را به جان میخرید اما وضع من ، چون درخت بیماری که به تدریج برگ های سبز خود را فرو میریخت رو به وخامت مینهاد. سر درد های شدید عکس العملهای تند عصبی دوباره مرا به بیمارستان کشانید. همسرم چون کمان شکسته ای که تمام تیرهای ترکش خود را از دست داده است، بر سر دوراهی انتخابی بسیار سخت و درد آلود قرار گرفت. یا مرگی با عزت و دست یافتن به آرامشی ابدی و یا زیستنی با ذلت و آواره گی .

او مردد و متوقف در برزخ لحظه های ماندن و نماندن ؛ برای اولین بار به بیمارستان نیامد ولی من در اندوه تنهائی خود ، چهره خسته او را میدیدم و نمی دانستم ماندن و آنهم به سر باری ماندم تا چه روزی میتواند درد و خسته گی را در جامه ی صبر و تحملش پوشیده نگاه دارم . نمی دانم چه مدتی از تنهائیم گذشت ، اما . . . او آمد، با یک شاخه گل سرخ نیمه شعبان ، شب ولادت حضرت ابا صالح المهدی (عج) بود . مرا با خود به حرم مطهر برد. بادلی شکسته و مغموم و رانده شده از همه جا و همه کس به حرم مطهر رفتیم . در صحن انقلاب ، پشت پنجره فولاد مرا دخیل کرد و خود از صمیم دل و جان با شیون و زاری ، به درگاه خداوند رحیم و ائمه ی اطهار نالیدن گرفت و 25سال تحمل و سکوت و صبر وبردباری غیر قابل توصیف خویش را در قالب فریادی هزین و اندوه بار  و اشک دیده گان به گوش آسمانیان و چشم زمینیان رساند.

آن شب شب میلاد آخرین فرزند ولایت و امامت بود شب ضیافت نور بود . شب تولد امام بر حق منتظران ، مهدی موعود (عج) شب سرور و شادی و عشق و امید و دست یابی به آرزوئی دیرینه بود. همسرم یکسره لبریز از بیم و امید.

شب از نیمه گذشته بود . خواب بر چشمان خسته ام قالب یافت نمی دانم چه مدتی ، ولی در نیمه راه خواب و بیداری.

برای لحظه ای رویم را به جانب همسرم بر گرداندم و صدای همسرم و دیگر صداهائی که در گوشم گنگ و خاموش شده بود به ناگهان به گوشم رسید که فریاد می زد: یا امام رضا ! یا امام زمان! به دادم برسید ، خسته شدم . . .

به محض شنیدن این کلمات ، سراسیمه برگشتم ولی آنجا هیچکس نبود، هیچکس. شوریده حال و مویه کنان از خواب برخاستم در حالی که از شدت شور و هیجان در ونی بر خود میلرزیدم ، هوائی لطیف و دوست داشتنی ، به نرمی نوازشم میکرد و شادی و سروری عمیق احاطه ام کرده بود . احساس میکردم که روی زمین نیستم . در هوا ، روی ابرهای پنبه ای که خورشید حاشیه ی طلائی بر آن دوخته بود ، در فضائی لایتناهی و روی فرش آبی آسمان ، لای ساقه های درختان تبریزی و روی گلبرگ های لطیف گل سرخ می رقصیدم . همه جا نور باران بود. هزاران چراغ قرمز و سبز وسفید نور افشانی میکردند و نوائی با شکوه به گوش میرسید . بی اختیار فریاد زدم: یا امام زمان! یا امام رضا! حالم خوب شده . دیگر سرم درد نمیکند همسرم مات ومبهوت نگاهم میکرد ، گوئی نمی توانست باور کند که در بیداری آنچه را که در خواب هم نمی دیدم به وقوع پیوسته بود .

دعایش مستجاب شده بود هردو بی اختیار میگریستیم . ولی این اشک شادی و امید به بودن و ماندن و زیستن بود. ما میگریستیم و مردم ، مردمی که هر یک یا خود دردمند ورانده شده بودند و یا یکی از عزیزانشان را به امید شفا و شفاعتی به در خانه ابالحسن علی بن موسی الرضا (ع) آورده بودند با تکبیر و صلوات و ابراز احساسات به سوی ما میشتافتند . خدام حرم ما را به یکی از دفاتر حرم بردند تا آرامش پس از معجزه ای بزرگ بر مردم مومن و آرزو مند مستولی شود.

ساعتی بعد ، که روشنائی صبحی زیبا اولین روز از تولد دوباره ام را نوید میداد به صحن حرم مطهر با زگشتیم . آنها که ساعتی قبل شاهد معجزه بودند سر و رویم را غرق بوسه ساختند و مرا در آغوش گرم محبت خویش فشردند بیش از یک ساعت در میان توده ی معتقد و منتظر به سر بردیم احساس همیشه گی غریبی مرا به آنها گره میزد و آنها با دیدن این منظره شگفت انگیز ، بیش از پیش برای مان و اعتقاد و امید شان افزوده میشد

اینک به لطف خداوند و شفاعت ائمه ی اطهار کوچک ترین مشکل عصبی و روانی ندارم.

منبع ویژه نامه شفایافتگان (نشریه حرم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:26  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

معمولاً وقتی به یک مهمانی دعوت می شویم خیلی خوشحالیم فکر میکنم دلیلش هم اینست که زمانی را که در آن مجلس سپری میکنیم فارغ از تمامی مشکلات و گرفتاری های روز مره است

 

سلام اولاً خیلی شرمنده ام که دیر به دیر آپ میکنم ولی باور بفرمائید مشغله کاری من از خیلی عزیزانی که در اینترنت به گشت و گذار  میپردازند و اوغات فراغتشون را پای رایانه هایشان سپری میفرمایند کمتره و حقیقتاً اصلاً وقتی برای این منظور جزء برنامه روزانه ام ندارم ولی هر از گاهی مطلبی به ذهنم خطور کند که قابل عرض باشد حتماً خدمت میرسم

 

 

این پست را که کمی هم طولانی میباشد تقدیم میکنم و یکه خواهش دارم در انتها پس از مطالعه حتماً نظر سبز و محترمتان را برایم ارسال بفرمائید تا جمعی از نظرات هم استفاده نمائیم و ...

آیا تا به حالا دعوت شده آقا ابالحسن علی بن موسی الرضا بوده اید ؛ ادامه مطلب و یک مهمانی برای شما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:31  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

او می نگرد

شب جمعه است نوای ملکوتی دعای پر فیض  کمیل محفل عشاق را گرما بخش است

 

او می نگرد

صبح جمه خیل ارادتمندان که پس از نماز جماعت صبح چشم انتظارند و در طلوع آفتاب ندبه کنان دعای سلامتی میسرایند

 

او مینگرد

مراسم نماز جمعه به پایان رسیده و زائرین به زیارت امام رئوف میشتابند

 

او می نگرد

عصر جمعه است زائر و مجاور آرامش خود را در کنار پنجره فولاد تجربه مینمایند

 

او می نگرد

جمعه به پایان میرسد و آغازین ساعات روز شنبه با آغاز خدمت من به زائرین هماهنگ میشود صحن انقلاب صحنی با معنویت خاص و ...

 

 

مادر با دو فرزند دختر و پسر دوقلوی خود که حدوداً 5 الی 6 ساله میباشند وارد صحن انقلاب میشود ولی مشیت الهی فرزند پسر را فلج نموده نمیدانم مادر زادی میباشد یا حادثه

پشت پنجره آرام میگیرند

او می نگرد

ساعت حدود 2 بامداد است گوشه ای از صحن انقلاب با برادری مشغول صحبت هستم تاریخچه سقا خانه را جویا شده کلام را آغاز نموده ام هنوز چند جمله ای بر زبانم جاری نشده بود که صدای فریاد های یا امام رضا (ع) از سوی پنجره فولاد به گوش می رسد سرم را بر میگردانم خیل زائرین به سمت پنجره فولاد در حال دویدن هستند شتابان خود را به پنجره فولاد رساندم همکارم  کودک را در آغوش گرفته و زائرین البسه کودک را برای تبرک در بدنش تکه تکه نموده اند با کمک دیگر همکاران کودک را میان انبوه جمعیت به دفتر شفا یافتگان انتقال میدهیم

مادر و خواهر کوچکش اشک ریزان او را همراهی می کنند

و او دید . . . دلی شکسته را دل مادری دردمند و نیازمند یا خواهری نگران و معصوم یا شاید زائری دل سوخته که با دیدن این مادر و فرزندان منقلب شده و دعای اللهم اشف کل مریض

 

شب زیبائیست و او می نگرد کریمانه می نگرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:15  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

ای آشناترين غريب به تو مي انديشم

 

 

 

لحظه با شکوهی است گوش هايم هيچ صدائي را نميشنود و چشم هايم جزء روبه رويم را نميبيند دستهايم را به احترام آن امام همام به روی سينه ميگزارم ضربان قلبم را احساس ميکنم برای زيارتت لحظه شماری ميکنم سرم را آهسته خم ميکنم و از شرم  گناهانم به سنگ فرش صحنت ميدوزم گام هايم را آهسته بر ميدارم زيرا اينجا با بال فرشتگان فرش شده است در چشمانم اشک حلقه ميزند و از من اجازه سرازيری ميگيرد

 

 

 

وقتی وارد ميشوم و رو به روی پنجره فولاديت مي ایستم تمام حرف هائي که در قلبم بود و در راه  تکرار ميکردم تا با شما نجوا کنم ناگهان با دیدن چشم های منتظر؛ دستان لرزان ؛  بدنهای رنجور ؛  قلب های شکسته ؛  لبهای خشکیده ولی امیدوار فراموش میکنم چشمهایم چون ابر بهاری میبارد !

مولای من وقتی در بهشت تو هستم هیچ آرزوئی جزء نگاه کریمانه تو ندارم ؛ دلم نمی خواهد هیچ صدائی را جزء صدای نقاره خانه ات بشنود ؛ هیچ دستی جز دست رافت تو مرا یاری دهد .

مولای من تنها به تو می اندیشم ! شوق زیارتت مست و مدهوشم می کند و با دیدن ضریح عشقت عظمتت و کوچکیم را در می یابم

ای بزرگ مرد ؛ ای والا مقام ؛ ای مهربان من ؛ ای تمام هستیم به تو می اندیشم

ل ی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:10  به قلم  یکی از خدام زائرین علی بن موسی الرضا ع  | 

 
:: السلام عليك يا شمس الشموس::>